X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

درمدارماه

معصومه طاهری

روی دلارام تو

سرمستی یعنی لبریز می شود جامم 

وقتی که بیایی و همه ی شیرینی دلت را بریزی در جانم ...

حبیب غریبی تو

 

سنگینی یک آسمان ستاره ی سوخته ...

چند قطره باران و هزار هزار برگ پاییزی را از روی شانه های دلم زمین گذاشتم 

وقتی غم غربت جانکاه تو به یادم آمد

رحمة الواسعه ای تو

آن یار غایب از نظر 

همه ی نامه هایم را خوانده بود 

و می دانست در این عادت به تاریکی نورالعینی لازم است... 

پس ماه را بسویم روانه کرد

بیعتی با تو

 

با تو نشستم شبی که مهتاب کنار من بود و باران کنار تو

کمی آنسوتر دلی یافته ام  

که با عمق عاشقانه ی چشمانش " تو" را تعبیر می کند و الفاظ را زیرورو...

دورم یا نزدیک به تو

شباهتی نیست تو را به هیچکس 

وقتی حتی تعریف عطر تو را هم نتوان گفت  

منزلتی بالاتر از این که دل داده باشم به تو 

و هر شب زلف تو را شانه کنم ؟!

<<   1      2      3     4     5      ...      16   >> صفحات